رمان عشق وغرور ادامه قسمت3
{اراد} وای سوختم همونجورکه ازپله هاپائین میومدم دادوبیدادمیزدمو میگفتم: - سوختم سوختم وای پام مامااااان سووووختم ...ای بمیری دختره ی عوضی صبرکن بلایی سرت بیارم که مرغان هوا به حالت زار بزنن صبر کن،چایی رومن میریزی ها؟صبرکن {ایلین} اخ حال کردم حالتوگرفتم،وای مامان چقدر خندیدم...نگاه به ساعت طلایی رنگ اتاق انداختم که عقربه ها ساعت 7رونشون میدادن تصمیم گرفتم برم یه دوش بگیرم تا سرحال بشم نمیدونم چرا؟من که کاری نکردم ولی حسابی خسته ام شایدواسه پروازه.....ازحموم اومدم بیرون کلاه حولمو انداختم روی سرم همونجورکه داشتم موهامو خشک میکردم نگاهی به ساعت که 30/7رونشون میداد کردمو دنبال موبایلم هم میگشتم که پس از5دقیقه جستجو پیداش کردمو شماره داداش روگرفتم تاحالی ازش بپرسم که خانمه ازپشت گوشی گفت: - دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد... هوفففف این داداش که همیشه خاموشه... شماره خونه...
ادامه مطلب