در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «وغرور» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : رمان عشق وغرور ادامه قسمت3 و رمان عشق وغرور قسمت3 و رمان عشق وغرور قسمت2 و رمان عشق وغرور ادامه قسمت اول و رمان عشق وغرور قسمت اول
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
رمان عشق وغرور قسمت 7 دسترسی پیدا کنید
{اراد}
وای سوختم همونجورکه ازپله هاپائین میومدم دادوبیدادمیزدمو میگفتم:
- سوختم سوختم وای پام مامااااان سووووختم ...ای بمیری دختره ی عوضی صبرکن بلایی سرت بیارم که مرغان هوا به حالت زار بزنن صبر کن،چایی رومن میریزی ها؟صبرکن {ایلین}
اخ حال کردم حالتوگرفتم،وای مامان چقدر خندیدم...نگاه به ساعت طلایی رنگ اتاق انداختم که عقربه ها ساعت 7رونشون میدادن تصمیم گرفتم برم یه دوش بگیرم تا سرحال بشم نمیدونم چرا؟من که کاری نکردم ولی حسابی خسته ام شایدواسه پروازه.....ازحموم اومدم بیرون کلاه حولمو انداختم روی سرم همونجورکه داشتم موهامو خشک میکردم نگاهی به ساعت که 30/7رونشون میداد کردمو دنبال موبایلم هم میگشتم که پس از5دقیقه جستجو پیداش کردمو شماره داداش روگرفتم تاحالی ازش بپرسم که خانمه ازپشت گوشی گفت:
- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد... هوفففف این داداش که همیشه خاموشه... شماره خونه...
ادامه مطلب قسمت سوم {آراد}بلایی سرت میارم به جانم بیفتی باهزارویک بدبختی گشتم تا همون دختره ای روکه صندلیش کنارآیینو روپیداکردموگفتم:- خانوم صندلی من کنارپنجره هست...و ازاین حرفا تا دختره بالاخره راضی شدومن بالاخره صندلی کنارایلین روکسب کردم،ایلین زودتر ازمن سوار هواپیما شدو روی صندلی نشست و بعد بادیگاردش وبعد دختره که رفت کنار بادیگاردش نشست،قیافه ی ایلین دیدنی شده بوداخ حرص میخورد اخ من ازحرص خوردن این جون میگرفتم وای که چه حالی میداد حالام نوبت من بود که برم سوارشم وصندلی کنار ایلین بشینم وحال ایلین قشنگ گرفته بشه، عینک افتابیم رو ازچشام دراوردم وگذاشتم روسرم ایلین با دیدن من که داشتم میومدم سمت صندلی کناریش داشت شاخ درمیاورد ابرویی بالا اندختم ونشستم رو صندلی کنارش که گفت:- واسه چی جای مردم میشینین؟...بی دغدغه و سریع گفتم:- فکرکردی خیلی زرنگی من زرنگ ترم...ایلین که ازلحنم تع...
ادامه مطلب قسمت دوم انگار یکی داشت به شیشه سنگ میزد،پنجره روبازکردمورفتم توبالکن وپائین رونگاه کردم که دیدم آرادوایساده وبالذت داره بهم نگاه میکنه،اه خروس بی محل اول صبحی پاشده اومده اینجاروباکله پزی اشتباه گرفته خروس بی محل همینه دیگه،ایش،با اخم بهش نگاه کردم،خندید گفت:- سلام،صبح به خیرخانوم صادقی- علیک اولا سنگ میزنی نمیگی شیشه بشکنه بخوره توسر یه نفر دوما چه خبرته اول صبحی اینجا روگذاشتی روسرت مگه کله پزیه اینجا پسره ی ابلح...یه لبخند دخترکش زدوباخجالت الکی الکی،سرش روانداخت وباحالت جالبی لباش روغنچه کردوگفت:- خب چیکارمیکردم میس کالای گوشیت رونیگا کن 50 باربهت زنگ زدم جواب ندادی....جونم؟؟؟؟؟ ایشون شماره منو ازکدوم گورستونی اورده؟؟ با تعجب چونمو خاروندم وگفتم: - اولا شما شماره منو ازکجا اوردین دوما گوشیم روسایلنت بود- اولا زنگ خونه به این بلندی رونشنیدی مجبورشدم دوما شمارتو ازبابا گرفتم یعنی خودش ...
ادامه مطلب هدف ازساخت این وبلاگ گذاشتن رمان های جذاب برخی طنز وعاشقانه میباشد...ازدوستان خوبم نویسندگان رمان ها تشکرمینمایم...کپی مجاز نمیباشد وقطعا پیگرد قانونی دارد...درضمن نظرات خود را درمورد رمان ها اعلام نمایید منتظر نظرات(انتقادات وپیشنهادات) شما هستیم...باتشکر فراوان مدیریت وبلاگ(s:s)...
ادامه مطلب رمان کاملاً تخیلی و برگرفته از ذهن نویسنده میباشد،قطعاً هرگونه تشابه اسمی و هرگونه تشابه رُخداد واتفاق، تصادفی وغیرعمد میباشد...ممنون از حُسن انتخابتان.
خلاصه:داستانی پر فراز و نشیب پر از شیطنت و غـرور،دختروپسری که برحصب اتفاقاتی کاری بر سر یک پروژه با هم همـکار میشن و این پروژه سرنشت ساز آینده شخصیت های داستان مارو رقم میزنه و عشـقی ناب رو به وجود میاره که اون غرور به مـحـبـتی خالـصـانه تبدیل میشه اگه بخوایم هندیش کنم این دختر و پسر تو تب عشق هم میسوزنJ و اما فرد سومی که رنـگی به قصه ما میده،نفرتی که تبدیل به عشق میشه وشیطنت هایی که تبدیل به غیرت میشن!حالااینکه بعدها متوجه چه چیزایی ازجمله خواهربودن مادراشون و وجود برادری حرومزاده واسه پسر داستان ما میشن رو باید بخونـید تا مـتوجه بشید!مثلثی عـشـقی،دو برادر عاشـق یکی،خیانـتی که صورت نمیگیرد،قضاوت هایی بیجا و شاید از این جهت رمان آموزنده با...
ادامه مطلب